بازدید از این پست : مرتبه
نويسنده: مهرداد ایرانی

گفتم:
مادر هنوز نگاهم مي کرد، زبان نگاهش هم آن قدر گويا بود که اگر حرفي هم نمي زد من تا آخرين عبارت دلش را بخوانم، با اين همه، حرفش حلاوتي ديگر داشت، مادر سري تکان داد و همراه با آهي که از عمق سينه اش بيرون مي آمد گفت:
عاشقش هم بودي مادر؟
مادر هنوز نگاهم مي کرد، زبان نگاهش هم آن قدر گويا بود که اگر حرفي هم نمي زد من تا آخرين عبارت دلش را بخوانم، با اين همه، حرفش حلاوتي ديگر داشت، مادر سري تکان داد و همراه با آهي که از عمق سينه اش بيرون مي آمد گفت:




